پنجشنبه, 30 دی,1400 |

بانوی شورش خواه


آبی میان رود می خیزد
 در جلبکانِ سبز دم کرده
قد می کشد آرام و میریزد
در قالبی باریک و خم کرده

 

از آفتاب صبح می جوشد
بر خاک آزادانه می رقصد 
در اوج خوشحالیو سرمستی 
گویی زنی در خانه می رقصد

 

یک نو عروس مست که هر صبح
یک خانه را از خواب می گیرد
یک همدم هشیار و با دقت  
آغوش اورا قاب می گیرد

 

با حرکت آرام دستانش
وا می کند آهسته جایی را
بین تماس گوش و انگشتش
می جوید آویز طلایی را 

 

 پشت کمان گردنی باریک
آرام کرده سینه ریزش را 
با عطر چای و پونه ی وحشی
آراسته ترکیب میزش را 

 

هرچند در آغاز این راهند
با اشتیاقی پوچ و بی بنیاد
گویی تنی با روح یکتایی 
پچ پچ کنان سر می دهد فریاد 

 

از شکل آن سرپنجه های گرم
موهاش گویی موج می گیرد!
جایی میان چشم یکدیگر
 لبخند هاشان اوج می گیرد

 

بی آنکه حرف از خواستن باشد!
با گام های نرم و سنگینش...
بادامنش... گل های رنگینش...
با لغزش چین های پایینش...

 

خون می کند در قلب هم رزمش
گویا شراب آورده در بزمش 
تکلیف چشمانش مشخص نیست
یک اختلال افتاده در نظمش!

 

خوشبختی بانوی این خانه
با ریز بینی هاش تکمیل است
خوش ذوقی زن های قشقایی
از دقت مردان آن ایل است! 

 

هرجای این باغ آبراهی سست
در پیچ و تابی جسته راهی را
بی انکه چیزی بر زبان آرد 
درخواست کرده تکیه گاهی را

 

گویی همان بانوی شورش خواه
پشت طلوعی چیده میزش را
جا داده روی بوته ها عطری...
روی درختان سینه ریزش را

 

اما خودش پنهان شده جایی
تا دامنی بر تن کند با ذوق
آماده باشد جای مخصوصی
تا صبح را روشن کند با ذوق

تابستان۹۶


فائزه سالاری | دوره هفتم آفتابگردان ها

31 تیر 1397 378 0 5

از دشت و نخلستان...

دریاچه ی مواج کوهستان
وقتی به نرمی داشت میلغزید
جریان نوپای نسیم صبح
تا خیز برمی داشت میلغزید

 

در ساحل آرام موهایم
فریاد می زد....سنگ می انداخت
از پا که می افتاد شرم آلود
بر آستینم چنگ می انداخت

 

بر شانه هایم مست می خیزد

خودرا به گیسویم می آویزد
در رشته موهایم شبیه نخل
یک نقش وهم آلود میریزد 

 

کم کم شراب عصر تابستان

در جام های آسمان میریخت
جامی ترک می خورد و از مستی
محلولهاشان از دهان می ریخت

 

باران به دشت خشک چشمانم

گویی هوایی از بهشت آورد
لبریز از یک شعر پیچیده
افکار من را زیر کشت آورد

 

آهسته آهسته پرستو ها
ییلاق سردم را نشان دادند
بر نخل هایم تکیه کردندو
بر شانه های باغ جان دادند

 

دستان باد از تخته های سنگ
بر شانه های کوچکم میخورد
من را  میان آب میلغزاند
در بستر دریاچه ای می برد

 

امواج نا آرام دریایت
آنقدر من را جابجا کردند
تا روح را از "دشت" و "نخلستان"...
از کالبد هایم جدا کردند

 

تابستان۹۶


فائزه سالاری | دوره هفتم آفتابگردان ها

31 تیر 1397 392 0 5

من زنم

جلوی صخره ی هوسبازی
موجی از ترس باد می رقصد 
همه پچ پچ کنان خبر دارند!
موج بیچاره شاد می رقصد 

می روم سوی جشن غمگینش
پشت سر صخره پیش رویم سد
حال آنکه گرفته ام در دست 
نامه ای سر به مهر و بی قصد

میدوم بی هوا...سراسیمه...
مثل مرغان مست بر امواج 
پی آن تکیه گاه نا آرام
خانه ای پشت آرواره ی کاج..!

پاره های حروف اسمش را 
می مکد شوره زار لب هایم 
به گناه که مستحق عذاب...
مستحق ابی لهب هایم؟

مانده جای کنار ناخن هاش
پشت پاهای استخوانی من 
نامه ام حامل پیام بدی ست...
دعوت از او به میهمانی من 

من کسی بوده ام که گم شده بود
پشت چشمان بی ملاحظه ات 
حلقه ای از تعهدی که نبود...
یخ زده تووی دست فائزه ات 

یک زن و یک  جهان مقابل او 
نامه ای سر به مهر حامل او 
هر که از راه می رسد سنگیست 
که می افتد به جان ساحل او 

من زنم یک جهان مقابل من
که نشستی عجیب در دل من
که قوانین تو نوشته شدند 
تووی میدان شهر بابل من

تو خودت را بجای من بگذار 
من زنم بحث موج و ساحل نیست 
میتوانی وفا کنی به کسی 
که برای تو عشق قایل نیست؟؟

من زنم هرچه خوب می جنگم 
بیشتر زخم میخورم از تو
من بلد نیستم برقصم شاد 
وقتی انقدر دلخورم از تو

زمستان۹۵


فائزه سالاری | دوره هفتم آفتابگردان ها

31 تیر 1397 527 0 4.67

آغوش استخوانی رخت آویز

یک جفت چشم سرخ و سراسیمه  
هر گوشه اش میان تکاپویی... 
ان ها که مردمان سخن چینند  
در پوست های کوچک گردویی! 

ان جفت چشم تیره ی تب کرده... 
[شب را دونیم کرده به هشیاری] 
اشکال نارس سخن آلودی 
مابین ساده بودن و دشواری! 

بر گونه چند دانه ی قرمز رنگ، 
[سیبی میان برکه ی زردآلو!] 
روی سرش خمیده درختان از  
سنگینیِ تراکم خرمالو 

لب های صورتیِ غزل خوانش 
یک منحنیِ بسته ی آرامند! 
پایان فصل کوچ پرستوهاست 
وقتی پرنده ها همه در دامند! 

انگشت های زخمی دستش را 
در تشت های سرخ، حنا کرده! 
بر اشتیاق روشن اندامش 
دیوارِ سنگریزه بنا کرده 

خود را چپانده پشت خودش هربار 
لولیده لای پیچک دستانش 
هی ماشه را چکانده و جان داده 
پشت سلاح کوچک دستانش 

بازخم های تن به تنش جنگید... 
سرباز کرد رو به غمی دیگر 
هر لحظه پوچ بودن دنیا را   
آغاز کرد در عدمی دیگر 

تووی لباس هاش خودش را دید 
جای مترسکی سر یک جالیز! 
مثل کسی که در بغلش گیرد، 
آغوش استخوانی رخت آویز  

در فکر های کوچک دنیایش 
این قسمت از مسیر که پیدا نیست... 
از مرگ می هراسدو جز این هم 
اینگونه هیچ چیز هویدا نیست

زمستان۹۶


فائزه سالاری | دوره هفتم آفتابگردان ها

31 تیر 1397 325 0 5

رنجی...

حتما هنوز رابطه ای دارند
احساس های گنگ و هراسانم
تردید های روشنِ آویزان
از آنچه هرگز از تو نمی دانم!

در پیچ و تابِ مخفیِ دالانی
آنجا که سست می شود ایمانم!
دارم به التماس تو می ریزم
از ریسمان سستِ خدایانم

وقتی مرور می کنمت باخود
هرگز نمی خورم به تکاپویی
یک آبراه کوچک و سستی
راهی میان باغچه می جویی

در پرتوِ خیال تو می ترکد
هر روز استخوان هماغوشی
قد می کشد میان دوتا بازو
هی فصل پشتِ فصلِ فراموشی

خورشید های قرمز شهری را
پوشانده با دو دایره ی دودی!
با آن کلاه سورمه ایِ خوشرنگ
هرگز به فکر قلب کسی بودی؟!

من فکر می کنم تو نمیفهمی!
حسی ازین علاقه نمیگیری
سیبی که غلت خورده و نا آگاه
افتاده در مسیر سرازیری

من فکر می کنم به تو اما باز
سردرگمم میان هزاران راه
از حس عاشقانه چه می فهمند
این فکر های منطقی خودخواه

ای کاش در کرانه ی هر خورشید
تکلیف زندگی تو روشن بود
ای کاش این مسیر سرازیری
منجر به دوست داشتن من بود

من را که سمت تو متمایل شد
نزدیک تر به ساقه نمی کردی
آنجا که خم شدم...  به تو برخوردم
ای کاش تو افاقه نمی کردی

حالا حلول کرده نشان هایت
در لک قهوه ی ته فنجانم
اورا ک دوست دارمش اینگونه
از خود چرا...  چطور برنجانم!

مثل نشانه های حیات من!
کمرنگ و بی تفاوت و سرسختی
ترسیده ام... هنوز نمی فهمم
رنجی تو یا نشانه ی خوشبختی

رنجی که از تو خیر نمی بیند
هر لحظه ای که می گذرد در من
رنجی که شعر بند نمی آید
در وصف آنچه می گذرد بر من...

با هر غریبه ای که شبیهت بود
هر کس کلاه و عینک دودی داشت
رنجی که این قصیده ی سر خورده
یک ارتباط سست عمودی داشت

 

پاییز۹۶


فائزه سالاری | دوره هفتم آفتابگردان ها

31 تیر 1397 493 0 5

کودکم نیست تووی آغوشم

کودکی که درون من گم شد 

حال دستان باد آورده 

چند روزیست بی‌قرار شده 

مادرش را به یاد آورده 

 

آنقدر گوشه گیر و مغموم است 

که به آغوش من نمی‌آید 

گاه بی‌تاب گریه می‌کند و  

گاه دیری دران نمی‌پاید

 

شامگاهم چه تلخ می‌گذرد 

سرنوشتم خمیده بر دوشم 

خانه‌ام سوت و کور و بی‌نور است 

کودکم نیست توی آغوشم

 

مادری که مدام کودک او 

حس بیگانگی به او دارد 

می‌تواند کدام کوه صبور 

سر او را به سینه بگذارد؟

 

مادری که مدام این دنیا

سر ناسازگاری‌اش با اوست 

مادری که هنوز دستانش 

بر اجاق است، روی این جاروست 

 

مادری که به مرگ دلخوش نیست 

مادری که به خانه بدبین است 

عکس او توی جیب مردی نیست

جزوی از خاطرات آیینه‌ست

 

مادری که هنوز جاری نیست

تووی دهلیزهای قلب کسی 

مادری که همیشه حسرت عشق

بوده بر سینه‌اش غم عبثی 

 

ظاهرا قد کشیده و سبز است 

شانه‌اش بیدهای لرزانند 

لق شده حلقه توی دست چپش 

چشم‌هایش به چاه می‌مانند 

 

مادری که به خانه می‌رفت و

توی بغضش کلید می‌انداخت

غربت کودکش در آغوشش 

لرزه بر جان بید می‌انداخت

 

مادری که من‌ست خواهد مرد...

کودکش مرحمش نخواد شد 

همسرش بغض می‌کند اما 

با خبر از غمش نخواهد شد

 

زمستان۹۵


فائزه سالاری | دوره هفتم آفتابگردان ها

31 تیر 1397 334 0

می خواهمش

 

با انحنای گردنش موهاش چین می‌خورد

گرمای چشمانش به طبع دارچین می‌خورد 

دریای روی قله‌های کوه سر می‌رفت 

بادی که به تمثیلِ مستِ سنگ چین می‌خورد 

در آستینش محو کرده جان پناهم را

تا دکمه‌هایی که کنار آستین  می‌خورد

با من سخن می‌گفت با اجزای چشمانش...

لب‌خوانی پیراهنش وقتی که چین می‌خورد

گویی ورق می‌زد مرا... می‌خواند... می‌فهمید...

کنج لبش را با سکوتی شرمگین می‌خورد!

می‌خواستم او را که در من شکل می‌گیرد

می‌خواهمش دنیا!... به درد من همین می‌خورد 

می‌خواستم "او"را..."غرورم" را... ولی افسوس

گامی که برمی‌داشتم گامی زمین می‌خورد 

 

پاییز۹۵


فائزه سالاری | دوره هفتم آفتابگردان ها

31 تیر 1397 571 0 4.5

تقدیر اگر این شد...

 نه چشممان از دیدن هم سیر می شد

نه عشق‌مان هم پای دنیا پیر می‌شد

آیینه در آیینه در هم نقش بستیم 

تصویر در تصویرمان تکثیر می‌شد

احساس می‌کردیم خوابیم و کمی بعد

در واقعیت خوابمان تعبیر می‌شد

آیین من در کشورت آشوب کرده 

ترتیب دادی کودتایی پشت پرده

با جان و قلبم می‌پذیرم چیره‌ات را 

جمهوری چشمان مست و تیره‌ات را

بیگانه با آداب استبدادی جنگ

در اختیارت می‌گذارم یک دل تنگ

هر لحظه باید انتخاب من تو باشی

عکسی شوم؛ آغوش قابِ من تو باشی

نبضم بیوفتد با حضورت جان بگیرد،

آغوش در آغوش‌مان جریان بگیرد

یک در میان انگشت‌هامان در برِ هم 

دستان‌مان بال و پری بر پیکرِ هم

از جسم‌مان تا روح را در بر بگیریم

در بندِ هم باشیم و با هم پر بگیریم

تقدیر اگر این شد که ازهم دور باشیم

عاشق‌ترین پیشامدِ مقدور باشیم

حتی اگر خوشحال هم گاهی نبودیم 

نسبت به خوشبختی هم مامور باشیم

محدوده‌های عشق را وسعت ببخشیم

حتی اگر همبستری در گور باشیم

با مرگ هم از هم جدایی ناپذیریم 

روزی زبانم لال اگر مجبور باشیم*

 بهار95

============

* روزی زبانم لال اگر از من برنجی

یادم بیاور حرف‌های آخرم را (فهیمه نظری)


فائزه سالاری | دوره هفتم آفتابگردان ها

31 تیر 1397 338 0 5

من مادرم...

لم می‌دهی با عشق بر دیواره سینه‌م!

زل می‌زنی در چشمم از بالای پرچینم!

گل می‌دهی... قد می‌کشی... بالا نمی‌آیم..

اما تو را از روی این دیوار می‌بینم

آن‌قدر می‌مانم که روزی را ببینم که

دارم برای خود تو را از شاخه می‌چینم

تنهاتر از دلمردگی جیرجیرک‌ها...

در یک شب سردِ زمستانی و غمگینم...

عاشق‌تر از بال پرستوهای بی‌خانه...

وقتی برای زخم‌هایت هرم تسکینم

من مادرم... پاهات را بر شانه‌ام بگذار 

گلبرگ‌هایت را بکش بر صورت چینم 

تو غنچه‌ای، طاقت نداری، زود می‌رنجی

از جنس دیوارم که زیر پات بنشینم...

تا آسمان هم رفته باشی ریشه‌ات اینجاست

یعنی بهشتِ زیر پایم باش... شیرینم!

 

زمستان۹۳


فائزه سالاری | دوره هفتم آفتابگردان ها

31 تیر 1397 310 0 5

تو کنار منی و تنهایی

دور تا دور میز می‌چینم 

عشق و بشقاب و قاشق و چنگال

اشک می‌ریزم از تماشای 

شمعدان‌های خسته و بی‌حال...

 

پشت درهای آشپزخانه

وقتی از شب به خانه می‌آیی

ظرف‌های نشسته می‌گریند

تو کنار منی و تنهایی...

 

از تن چرک شب تو را هر بار 

 در بر یک عروس می‌جویم 

صورتِ زردِ سفره را هر شب

با تبسم دوباره می‌شویم

 

دست آلوده خیالت را 

از سر این غریبه‌ها بردار

خستگی‌های شانه‌هایت را 

بر سر شانه‌های من بگذار

 

شمع دان‌ها دوباره بی‌حالند

میزهایم دوباره چیده شدند

باز افکار بی‌ملاحظه‌ات 

با زنان غریبه دیده شدند 

 

همه گفتند زندگی سخت است

بین یک عشق تا هوسبازی...

من یقین دارم آخرش روزی

تو خودت را دوباره می‌سازی...

 

زمستان۹۳


فائزه سالاری | دوره هفتم آفتابگردان ها

31 تیر 1397 374 0 5

که بوی دخترانگی ات را نمی دهد

به زنان عاشقی که "ظالمانه" مورد خیانت قرار گرفتند 

***

هر روز بین لشکری از خشم چشم هاش

با قلب بی دفاع تو انگار جنگ بود 

او هیچوقت نیامد و دلداریت نداد

انگار در برابرت از جنس سنگ بود

 

مردی که خنده های تو را توی خواب هات

کابوس وحشت آور فریاد و جیغ کرد

مردی که هیچوقت در آغوش تو نبود

مردی که از تو زندگی ات را دریغ کرد

 

در دخترانه های خیال تو خلوتیست

جایی که از تصور او تازه می شوی

آشوب می‌کند به دلت بازگشتنش:

«آغوش می گشاید و اندازه می شوی»!

 

حالا زنانگی تو را شرط بسته‌اند

یک سینک... یک خیال ...غذاهای مانده ای...

سی و سه سال پیرتر از قبلی و هنوز

حس میکنی که دختر همسایه مانده‌ای

 

تو واقعا تمام سی دو-سه سال را

حس کرده‌ای که جز تو کسی در میان نبود

خوشبخت بوده‌ای به خیال خودت ولی

تا مدتی که فاصله‌ای بینتان نبود

 

حالا به خود که آمده‌ای دیده ای زنی

آغوش باز کرده به آغوش همسرت

آوارگی بیشتر از این که حس کنی

دزدیده زندگی تو را...سایه‌ی سرت؟؟

 

مردی که سال‌هاست به او تکیه کرده‌ای 

حالا سپرده دست کسی تکیه گاه را!

از تو فرار کرده... تورا کشته در خودش

حتی نگفته حکم کدامین گناه را...

 

حالا تو مانده‌ای و تن زخم لاشه ای

که بوی دخترانگی ات را نمی دهد

عمری که باخته ای پای همسری...

«دیگر تورا درون دلش جا نمی دهد»

 

سی و سه سال را که بدون وجود عشق...

حس می کنی که فاحشه بودی درین اتاق

اسکاچ و سینک بین دو دست چروک یا

خاکستری که ریخته در شعله‌ی اجاق

 

هرکس که گوشه‌ی جسدت را گرفته بود

می‌گفت چاره ی تو فقط صبر و عادت است!

قانون اجازه داد که از او جدا شوی

این حق عاشقیست که دردش "خیانت" است!

 

تیرماه۹۴


فائزه سالاری | دوره هفتم آفتابگردان ها

31 تیر 1397 399 0

با همین شعرهای سرسری‌ام...

شعر می‌گویم از دلی غمگین، از پسِ عاشقانه‌ای دیرین

کوچ کردم به خانه پاییز، از لبِ روزهای فروردین 

 

شب و روز از نگاه آدم‌ها مثلِ یک قطره اشک می‌ریزم

یا به یک نثرِ ساده می‌‌‌کوچم یا غزل‌هایی از قبیلِ همین 

 

گاه همراهِ گیسوانِ خودم دو، سه رج شعرِ ریز می‌بافم

تو که در واژه‌ها نمی‌گنجی! لااقل روبروی من بنشین

 

تو برایم چقدر مطلوبی،  مثلِ آرامشی و آشوبی 

تو برای غزل شدن خوبی [کهکشانِ نهفته توی زمین]

 

به دلم می‌نشینی آنجایی...که نشستم کنار تنهایی

تو به هر شکل راه می‌آیی با «منِ» بچه گانه‌ی بدبین

 

با همین شعرهای سرسری‌ام... صورتِ بی‌لعابِ دختری‌ام 

با نگاهی دوباره می‌خری‌ام... شده‌ای لای درزِ این پرچین

 

جامه‌ی عاشقی نپوشیدم! ...یقه‌ی قایقی نپوشیدم!

من به عشقِ تو مرگ نوشیدم در همین شعرهای بی تزئین

 

بهار ۹۵


فائزه سالاری | دوره هفتم آفتابگردان ها

31 تیر 1397 317 0

آفتاب گردان

گلی که عاشق خورشید آسمان شده است

کنار خاک شهیدی که قهرمان شده است

وضوی اشک گرفته ز چشم قافیه ها

قنوت با غزلی تازه همزمان شده است

چه زود نیت شاعر شدن اثر کرده

که عاشقانه ترین مصرعش اذان شده است

شکست حین رکوعش نماز را...چرخید

سلام کرد به مادر که میزبان شده است

نشست روی مزار و سرود از غم هجر

تمام پیکر خشکیده اش زبان شده است

برای بدرقه قرآن بیاورید که گل

مسافریست که در شهر میهمان شده است

بلند همتی از سرو برده است به ارث

که رشد کرده و آفتاب گردان شده است


زهراسادات میریعقوبی | دوره هفتم آفتابگردان ها

31 تیر 1397 359 0 5

برای امام حسن مجتبی علیه السلام

#من_عاشق_امام_حسن_هستم

#امام_حسنی_ام

#حسنی_ام

 

چشم عالم به وفور از تو کرامت دیده ست

جز کرامت به خدا از تو کسی نشنیده ست

 

واژه هایم همه شیرین شده اند از لطفت

شعر هم از نفس گرم تو خرما چیده ست

 

نیمه ی گمشده ی ماه خدا، آمدی و

با تو هر لحظه ی افطار و سحر چون عید است

 

ماه تا این که خودش را به تو تشبیه کند

چهارده بار به دور سر تو چرخیده ست

 

در حریمت شده بسیار نگهبان، یعنی

دشمن از جسم علی وار تو هم ترسیده ست

 

"حسنی ام بنویسید به روی کفنم"

گرچه آواز دلم در دو جهان پیچیده ست...

 

#رقیه_هژبری


رقیه هژبری | دوره هفتم آفتابگردان ها

27 تیر 1397 747 0 4.5

...


شب به چشمان تو آموخت که زیبا بشوند
مثل مهتاب فریبندهٔ دریا بشوند

 

دل به چشمان که بستی و گذرکردی تا
ماهیان در غم آبی تو تنها بشوند

 

هند و عمان و خزر را چه کسی باور کرد
همه در گوشه‌ای از چشم ترت جا بشوند

 

تو که بر ماه نبستی دل عجب نیست اگر
بندری دخترکان تارک دنیا بشوند

 

شب اگر دل بزنی بر دل دریا باید
ماهیان از ته دل منکر فردا بشوند


زهرا براتی | دوره هفتم آفتابگردان ها

26 تیر 1397 679 1 4.88
صفحه 13 از 28ابتدا   قبلی   8  9  10  11  12  [13]  14  15  16  17  بعدی   انتها